تبليغاتX
گرگ و میش

امیدوارم آن روزی نرسد که مجوز چاپ ۱۹۸۴ جورج اورول هم باطل شود.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 4:8  توسط الف نون   | 


گفت: از این چهار تا سیب زمینی توی کیسه، یه سیب بردار.

گفت: از این چهار تا کاندیدا، یه رییس جمهور انتخاب کن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 1:0  توسط الف نون   | 


بسی رنج بردیم در سال سی

                         که رنج برده باشیم فقط، مرسی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 14:44  توسط الف نون   | 


1- هر دقیقه تنفس در تهران برابر نه نخ سیگار کشیدن است.*

2- شهروندان تهرانی! به جمع سیگاری ها خوش آمدید.

3- با توجه به آمار ستاد مبارزه با مواد مخدر اکثر معتادین از سیگار شروع کرده اند.

4- به این ترتیب امید می رود تا چند ماه آینده همه ی تهرانی ها خاص ( کراکیِ معتادِ بدبخت) شوند.

 

 * به نقل از همشهری جوان

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 13:42  توسط الف نون   | 


 در را باز کرد. بدون این که جواب سلام کسی را بدهد رفت داخل و گوشه ای نشست. عمامه اش را پرت کرد کنار در. رفتارش مثل همیشه نبود. دستش را زیر عبای رنگ پریده اش کرد و یک بطری عرق درآورد. دست هایش می لرزید. فکرش آشفته بود. در بطری را باز کرد. لبش را روی لب بطری گذاشت. بدون مکث همه اش را سر کشید. اهل خانه مات و مبهوت صحنه را می دیدند. حالش بهتر شد. رو به پسرش کرد و با صدایی کش دار گفت : تو بازاری هستی مگه نه؟ شده جنسی رو باسه مشتری تبلیغ کنی؟ ببینم، دلیلی داره که خودت هم ازش استفاده کنی؟ من یه عمر وعظ مردم کردم. لزومی نداره هر چیزی رو که به این احمق ها می گم خودم اجرا کنم. وعظ کردن واعظ رو با ایمان نمی کند.

عبایش را در آورد. از جایش بلند شد. رفت توی حیاط، لای برف ها دراز کشید. می خواست داغی و سرخی بدنش از بین برود. کم از سه ربع به اذان مغرب مانده بود.

 پی نوشت: دین شناسی با دین داری تفاوت دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 14:56  توسط الف نون   | 


تا حالا شده سوار قطاری درجه دو شوی؟ البته در حقیقت درجه ان ( فرقی نمی کند الف را با کسره بخوانی یا فتحه). اصولا راه آهن ایران هر قطاری را که دیگر امیدی به حرکت آن ندارد از درجه یکی می اندازد و به آن لقب افتخار آمیز درجه دو، می دهد. از بیرون وقتی واگن های زنگ زده و رنگ پریده اش را می بینی به این توهم می افتی که احتمالا وارد موزه ی قطار ها شدی و این بلیط هم که دستت است بلیط موزه است نه سفر.

   البته این توهم زیاد دوام ندارد و وقتی به خودت می آیی می بینی وارد همان قطار شدی. من برای اولین بار که سوار این گونه ی نادر از موجودات شدم کلی نگرانی وجودم را فرا گرفت. از جمله سقوط پس از پرواز. چون با خودم حساب کردم و گفتم اگر قطاری این همه سال (حدودا دویست یا سیصد، البته برخی باستان شناسان تاریخ ساختش را با کشتی نوح یکسان دانسته اند) عمر کرده و هنوز رو فرم است حتما آن قدر بنیه دارد که اگر راننده حواسش نباشد و گاز را محکم تر فشار دهد به پرواز درآید و احتمالا وقتی راننده حواسش سر جایش می آید و می بیند قطار در هواست هل می شود و پایش را از روی گاز بر می دارد و بعد هم سقوط .

   اما بعد از این که قطار به خودش تکانی می دهد و شروع به حرکت می کند این نظریه ام شکست می خورد، چون مردمی را می بینم که پای پیاده از ه اش جلو می زنند. قطاری که سوارش شدم اتوبوسی است یعنی به جای کوپه واگن را پر از صندلی کرده اند و تویش شده مثل اتوبوس. صندلی هایش هم به نظر خیلی قدیمی می رسند. حتی قدیمی تر از صندلی های قصر پوتیفار. چندین لایه ی چرک روی آن ها، حکایت از تمام باکتری های تاریخ زندگی بشریت دارد، که از باسن آن ها در مواقع فشار خارج شده است. و خلاصه تکان های بسیار حرکت این قطار هم تو را یاد تمامی بازی های تهوع آور پارک ارم می اندازد. حالا تصور که من مسافر شنبه ها از تهران به سمنان و چهار شنبه ها از سمنان به تهران ام با این قطار. این همه را گفتم که بگویم توی این قطار در حین حرکت نه می توان خوابید نه می توان چیز خواند نه می توان چیز نوشت و نه می توان چیز کشید. فقط می توانی فکر کنی. توی این قطار همه مجبورند فکر کنند. آخ که من مسافر از این که مجبورم حداقل هفته ای شش ساعت فکر کنم خیلی خوشحالم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 22:5  توسط الف نون   | 


به نام خدا

سلام

بد نیست آدم توی زندگی اش چند وقتی را برای حرف نزدن بگذارد. البته این را امروز متوجه شدم. با تشکر از همه ی دوستان، که در نبودم چراغ این وبلاگ را روشن نگه داشتند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 0:38  توسط الف نون   | 


به نام خدا

سواری، از بیایانی رد می شد. توی راه پیرمردی را دید که در کنار اسبش پیاده گز می کرد. از پیرمرد پرسید، چرا سوارش نمی شوی و نمی تازی؟ پیرمرد گفت، اسب تشنه است اگر بتازم تشنه تر می شود و من آب زیادی ندارم. ممکن است توی راه هر دوی مان تلف شویم. مگر این که تو لطف کنی و کمی آب بدهی تا من هم بتازم و به ده برسم. سوار در حالی که با سرعت از پیرمرد دور می شد گفت، فکر نمی کنم حتی اگر بتازی به مقصد برسی. پیرمرد بیچاره بالای سرش را نگاه کرد؛ کرکس ها مواظبش بودند.
سوار به ده رسید. دید مردم دور چاهی حلقه زده اند و داد و فریاد می کنند. پسر کدخدا توی چاه افتاده بود. سوار که حالا پیاده شده و نزدیک چاه بود. از آن پایین رفت و بعد از مدتی با سختی و مشقت فراوان پسرک را بیرون آورد. کدخدا خیلی خوشحال شده بود و سوار را شکر می کرد. مردم هم برایش دست می زدند.      

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 14:14  توسط الف نون   | 


 

 

به نام خدا

 

دیروز سوار اتوبوسی شدم و روی صندلی تکی اش نشستم. توی ایستگاهی پسرکی سه تار زن وارد اتوبوس شد. سه تار می زد و آواز می خواند و پول جمع می کرد. به صورتش نگاه می کردم. صد تومانی یا هزار تومانی، فرقی نداشت، هیچ کدام صورت ناراحتش را حتی کمی خندان نمی کرد. توی ایستگاه بعدی داشت پیاده می شد که یکی به اش گفت، راستی خیلی خوب سه تار می زدی. پسرک از ته دل خندید و تشکر کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 3:41  توسط الف نون   | 


 به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای درقفس است.

                                                                                                سهراب

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 1:34  توسط الف نون   |